هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

هفده ماهگی وروجک خونه ما به روایت تصویر

ای جونــــــــــــممممممممم عشقم نفســــــــمممممممم نماز رو خیلی دوست داری بخصوص سجده اینجا شما زودتر از بابایی رفتی سجده بابا کلی منتظر موند تا شما نمازت تموم بشه بعدش ادامه ی نمازش رو بخونه قربونت برم الهی   دو ماهی میشه که دیگه با آجرهای خونه سازیت بلدی بازی کنی و اونها رو رو هم سوار میکنی تقریبا 45 دقیقه باهاشون سرگرم میشی   وقتی هم که خسته میشی یا اینکه آجرها به هم وصل نمیشن معترض میشی اما بازم تلاش میکنی   اینم از دست گلهای شما در محدوده ی خودت یلدا عشششششششششششششق پازل ببین چه به روزش آوردی بلااااااااااا   واماااااااااااااااااا م...
23 ارديبهشت 1393

شیرین زبونیهای شیطونک خونه ی ما

فدات بشم الهی دختر خوشگل و شیرین زبون و طنازم برام حرف میزنی اما نه واضح به قولی میگن مامانش زبونشو میفهمه بهت میگیم: دخملیه ناز مامان کیه و کیه ؟؟؟؟     مـــــــــن مـــــــــن شیطون بابا کیه و کیه؟؟؟؟    مــــن مـــــــن شبها با بابایی با پتو دسش ده بازی میکنی و بابا میگه این ماله منه شما  بلند میگی: نـــــــــــــــــه    منــــه فدای صدای خوشگلت بشم الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــیییییییییییی عمه و عمو = عممممم اسب = ابس انار = اَنا آناناس = آنانی ماهی = مایی آره = آیه , اوم مامان = مانی, ما...
10 ارديبهشت 1393

خوش به حال شدن یلدا بلا

گل مامانی خوشگلکم دیشب مامان جون مهری و بابا جون مرتضی بعد از دوماه و چند روز اومدن دزفول خدا بخواد اواخر اردیبهشت راهی مکه هستن و اومدن برای خداحافظی وقتی اونا رو دیدی انقدر خوشحال شدی که من و بابا رو فراموش کردی و تا دیروقت با مامان جون مهری بازی میکردی و صبحانه رو هم رو پاهای بابا جون مرتضی خوردی قربون دلت برم که انقدر نزدیک و مهربونه امروز صبح هم هدیه روز مادر خودمون رو تقدیم مامان جون کردیم که از دیدن اون هم مامان جون هم بابا جون حسابی غافلگیر شدن و خوشحاااااااااااااال حالا اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه تابلو شاسی از عکس چهارتا نوه ی اونا که عاشقشونن بابایی میگفت این بهترین هدیه است خوشحالیم که خوشحال شدن ...
7 ارديبهشت 1393

عکسهای سیزده ,چهارده و پانزده ماهگی خانومی

دخملیه خوشگلم بالاخره تونستم این پست رو هم برات تکمیل کنم البته با چند ماه تاخیر امیدوارم مامانی رو ببخشی گلم   اینجا سیزده ماهت بود و عشششششششق شونه داشتی از موهای خودت و منو بابایی تا موهای عروسکات رو همه شونه میزدی   اینم یه صحنه از مادری کردنت واسه عروسکات داری بهش غذا میدی قربون دستات برم الهی   کلبه ی کوچیک و خوشگلت شده پاتوق و خلوتت البته هر کی رو دوست داشته باشی توش راه میدی عزیز دلم   واما عاشق مرغابی هستی و گربه اینجا پارک خانوادست و داری به مرغابیها غذا میدی فدات شم   اینم گربه تا دیدیش رفتی براش اول صداش کردی و...   بعد بهش گفتی بی...
4 ارديبهشت 1393

یلدا و کلی خبر

سلاااااااااااامممممممممممم دوستای عزیز و مهربون و دوست داشتنی احوالااااااااات؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره ما برگشتیم با کلی خبر اگه وقت کنم بنویسم ...امان از بی نتی کلی جا موندم از نوشتن خاطرات دخملی واااااااااااای از کجا شروع کنــــــــــــــــــــــممممم؟؟ فدات شم الهی تو این مدت خانومی شدی واسه خودت اولین خبر اینکه بالاخره یکی از جایزه های جشنواره رسیـــــــــــــــــــــــدددد چی بود؟؟؟؟ یه بسته ی زرد رنگ که اسم خوشگلت رو روش نوشته بودنننننن توش چی بود؟؟؟ یه بسته ی سبز رنگ که عکس شرک و فیونا روش بووووووود توی اون چی بود؟؟؟؟ یـــــــــــــــــــــــــهههه کتااااااااااب کتاب چی؟؟؟؟ داستان؟؟ نه! شعر؟؟؟؟ نــــــــه! رنگ آمیزی ؟؟...
4 ارديبهشت 1393

مرواریدهای یازده و دوازده

هوووووورررررررراااااااااااااااااا دندونهای یازده و دوازده هم اومدن (دندونهای آسیاب کوچیک دوم بالاو پایین سمت راست مبارکت باشه گل نازم تا حالا منتظر بودیم دندون دربیاری حالا دارن همه با هم تشریف فرما میشن بمیرم برات مامانی که چقدر اذیتی از درد فک و لثه هات همش تو خواب ناله میکنی و حسابی از غذا خوردن افتادی کی این مرحله هم تموم میشه و این دردها هم برن و دیگه برنگردن     یه مدته یاد گرفتی چشمک بزنی و ژست عکس گرقتنت وقتی بهت میگم بخند این مدلیه قربونت برممممممم گوله نمــــــــــــــکـــــــــــــــ    هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه و 7 روز و 15 ساعت و 52 دقیقه و 1 ثا...
2 ارديبهشت 1393

نهمین مروارید

یه مدت مریض بودی و مجبور بودم بهت هر طور شده دارو بدم بخوری  تو یکی از این شبها در حالی که تو بغلم دست و پا میزدی و جیغ میزدی تا از زیر خوردن دارو در بری دیدم بـــــــــــــــــــلـــــــــــــه یه آسیاب سفید خوشگل تو دهنت برق میزنه و تازه چهارتا پای هم دراومده بود دندان آسیاب کوچک دوم چپ بالا. مبارکه گلم خدا رو شکر بعد از چند روز بهتر شدی اما حسابی لاغر شدی بمیرم برات مامان از غذا خوردن هم افتادی و همچنان بی اشتهایی   هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 1 سال و 2 ماه و 14روز و 19 ساعت و 5 دقیقه و 42 ثانیه سن دارد : ...
25 فروردين 1393